از خدا بخواه زندهام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه ديگر... همينجا... کنار خرابه دل...
چنين که يخ زده ايمان من اگر هر روز
هـزار بـار بـيــايـد بـهــار کـافـي نـيـسـت
خودت دعـا کن اي نازنين که برگردي
دعاي اين همه شبزندهدار کافي نيست
آقا جان دست دلم را بگير... همان که توبههايش مايه خنده فرشتهها شده... همان که هيچ آبرويي ندارد پيش خدا... همان که هنوز به عشق جمعههايت زنده است... همان که ديشب براي آخرين بار توبهاش را ريخت توي جعبهاي از اميد و دادش دست فرشتهاي که برساندش دست خدا... روي جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنيد، محتويات اين جعبه شکستني است».
آقا جان
کي مي آيي تا ترکهاي دلم را در برابر تو شماره کنم!
چقدر در راهروهاي دلواپسي و نگراني به انتظار بنشينم؟ چقدر؟!
سپيده که ميزند با خودم ميگويم اکنون در چشم اندازم ظاهر ميشوي و با يک سبد شکوفه نور نگاهم را با بهار لبخندت معطر ميکني.
به تو ميانديشم چون تو در ذهن مني و جز تو هيچ کس نميتواند جاي خاليات را پر کند. دروازه قلب من به روي تو باز است چون تويي سنگ صبور من.
چرا نميآيي تا بسان کودکي به بالينت بنشينم و زار زار بگريم و بگويم از غمهايم.
جوابم را بده آخر بگو چه وقت به ديدنم ميآيي. شب يا سپيده دم.
به من بگو از کدامين راه عبور ميکني از کدامين شهر ميگذري؟ از کدام خيابان ميآيي؟
در کدام ساعت؟ در کدام دقيقه؟؟؟
اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِيِّکَ الْفَرَج

اي سبز پوش كعبة دلها ظهور كن
از شيب تند قلة غيبت عبور كن
درد فراق روي تو ما را ز غصه كُشت
چشم انتظار عاشق خود را صبور كن
شايد گناه خوب نديدن از آن ماست
فكري براي روشني چشم كور كن
يك شب بيا براي رضاي خدا خودت
غم نامههاي سينة ما را مرور كن
يك شب بيا به خلوت دلهاي بيقرار
جان را ز شوق آمدنت پر سرور كن
اي گل ز يمن مقدم خود باغ سينه را
لبريز از طراوت و عطر حضور كن
آقا! به جان مادر پهلو شكستهات
دل را ز تنگناي غم و غصه دور كن
اي آفتاب مشرقيام، شام واپسين
تاريكي وجود مرا غرق نور كن
خلوتنشين باور تنهاييام تويي
اي سبزپوش كعبة دلها ظهور كن…
اللهم عجل لولیک الفرج
من....
من نشانی از تو ندارم ....
اما نشانی ام را برای تو می نویسم ....
در عصرهای انتظار
به حوالی بی كسی قدم بگذار
خیابان غربت را پیدا كن
و وارد كوچه پس كوچه های تنهایی شو
كلبه غریبی ام را پیدا كن
كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی ام
در كلبه را باز كن
به سراغ بغض خیس پنجره برو
حریر غمش را كنار بزن مرا خواهی دید....
با بغضی كویری كه غرق عصاره انتظار است
اللهم عجل لولیک الفرج
پنجره ها بازند ،ماه اما
داخل نمي شود
اين خانه بي تو هميشه تاريک است
تنهايي معبدي است که
زانو ميزنم در آن و دعا مي خوانم که
دوست بيايد
مولايم
لحظه ها ديگر کهنه شده اند . ماه ها، سال ها و روز ها ديگر رنگ و لعاب گذشته را ندارند.
ساعت ها،لحظه ها و ثانيه ها بوي غربت مي دهند.
آسمان وزمين ديگر لطفي ندارند.
همه چيز تکراري شده است
ولي در اين همه تکرار ،در اين همه قحطي آينه ها
در اين همه غربت کسي هست که مي تواند سکوت سرد و مردابي زمين و زمان را بشکند
کسي هست که عشق را ديوار به ديوار کند.
کسي هست که شمشير عدالت زمان را به دست بگيرد.
کسي هست که پشت ديوار ستم را به خاک بمالد.
کسي که جمعه ها متبرک و عطرآگين شود از نام او.
کسي که قفل هاي بسته را يکي يکي باز کند.
کسي که غصه ها را دور بريزد و غروب خالي جمعه هايمان را پر کند.
کسي که با آمدنش سفره هاي بي لبخند بر چيده خواهد شد،
زشتي ها به تبعيد کشيده خواهد شد،
خداوندا!ما مدعيان دروغزن انتظاريم. حرف از چشم انتظاري محبوب مي زنيم، اما به اندازه ساده ترين دوستانمان هم گوش به زنگ آمدنش نيستيم . الفباي انتظار را به ما بياموز و لذت انتظار را به ما بچشان !
...خدايا! به چه کار مي آيد اين چشم اگر به روي آن عزيز غايب از نظر گشوده نشود؟ و به چه کار مي آيد اين دل اگر فدايي ظهور نگردد؟

